در کنار حوض بزرگ حیاط صحن، جیرجیرک تازه از تخم بیرون آمده بود. با تمام زیبایی هایی که دنیا به او داده بود، اما چیزی مبهم او را آزار می داد. او نمی توانست آواز بخواند.جیرجیرک خیلی دلش گرفته بودکه مثل هم سن و سال های خود، نمی توانست صدای مناجات اش را با خدا بشنوند. مثل باران که هر روز، روی پشت بام توی حیاط صحن، مناجات می کرد. مثل پرنده هایی که روی پشت بام حیاط صحن، مناجات می کردند و با خدا با صدای بلند حرف میزدند و تکرار می کردند. این اندوه بزرگ او را می آزرد. یک شب همین طور که به آسمان خیره شده بود، ستاره ای را دید که به او نزدیک می شود.ستاره نزدیک تر شد آن قدر که می توانست تمام ذرات بدن اش را لمس کند. ستاره، انگار در گوش جیرجیرک صدایی را زمزمه کرد و بعد به آسمان برگشت. صدای اذان به گوش رسید و جیرجیرک خود را برای مناجات با خدا آماده کرد اما باز بی نتیجه بود.یک روز پروانه ی کوچکی که از کنار دیوار صحن می گذشت؛ توجه او را به خود جلب کرد. خیلی دوست داشت با او حرف بزند اما نمی توانست. دیگر از این وضع خسته شده بود که یک دفعه، حرف های ستاره را به خاطر آورد که به او گفته بود: برای رهایی از مشکل، باید نزد کسی بروی که در انتظار توست و او را در شهر آرزوها پیدا کنی. او با این که نمی دانست باید از کدام طرف برود، به راه افتاد. آن قدر به این طرف و آن طرف رفت که هم راه صحن و هم شهر آرزوها را گم
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیان
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 22:42